آهنگ فرانسويه رو گوش می دم... باران می بارد و پاريس و فيلان و بهمانش را می فهمم و بقيه اش را عشق می كنم با اين لهجه ی فرانسوی ناب و كلماتی كه شنيده ام هزار بار اما معنی شان را...راستی اَپخه ميدی (après-midi) را هم الان شنيدم يعنی بعد از ظهر...عصر...عصری كه باران می بارد؟وای...نه...نه...پاريس...پاريس ِ بارانی؟نه...همين شهر بارانی خودمان...همين جا به خدا..
عصری كه هوا ابر است،باران می زند هان؟اوففف!نه!نگو جان هر كس دوست داری!
دو روزی هست كه فيلم نديده ام!آخر اون همه فيلمی كه برايم گذاشتی بايد ببينم ديگر!اولينش elegy بود.دقيقا توی يك بعد از ظهر به شدت ابری نگاهش كردم... نمی دانم چی داشت اين فيلم، آن عشق پيری،آن رها شدگی دخترك كه اصلا هرزه گی نداشت تويش اما انگار به نظر تو داشت و من دلم می خواست "حرف" بزنيم راجع بهش اما نزديم.كه اصلا هرزگی يعنی چه وقتی عشق اينقدر بزرگ می شود؟هان؟كه من از آن روز دلم می خواست راجع به مرز باريك هرزگی های مدام و معاشقه های مدام با تو حرف بزنم اما تا به امروز هيچ وقت نشده!"وقت" نشده!نشده!باورت می شود؟اين همه بی هدف ساعتها می گذرند آنوقت "وقت" لعنتی نشده!
ديدی زخم برمی داری بعد زخمت مدتی می گذرد و انگار ظاهرا دارد خوب می شود بعد دوباره همان جایی كه قبلا زخم شده بود می خورد به جایی و دوباره...؟ديدی؟الان نه!اما ديروز من همين شدم.زخمم تازه ظاهرش قابل تحمل شده بود اما دوباره!!!خب بابا جان ها اذيت نكنيد آدم را!چرا موضعتان مشخص نيست؟چرا زندگانی يك دختر بيست و چند ساله را می كنيد يك معمای بزرگ و لاينحل؟هان؟نمی گوييد اين دختر خودش به اندازه ی كافی در اين هزارتو سردرگم هست از اين بدترش نكنيم؟نمی گوييد ديگر!نمی گوييد!اگر می گفتيد اين وضعمان بود؟هان؟
نفس عميق...نفس عميق بكش!امروز چندم نوامبر است؟می ترسم بگويم چندم آبان است و خب امروز هم آن چندم آبانی ست كه...بعله!بعد بيايند بگويند تو بودی روی ديوار فلان جا نوشتی مرگ بر...؟بعد من بگويم نه اما تابلو باشد از چشمانم كه كار خودم بوده و...!راستی تو سياست بازی دوست نداری...يادم نبود!راستی گفته بودمت روی ديوار دستشویی آموزشگاه از اين چاپی هايش را با رنگ سبز بزرگ زده بودند و من چقدر ذوق مرگ شده بودم؟گفتم؟آره عكس هم گرفتم اما...اَه!يادم رفت آنروز نشانت دهم!لعنت به اين حواس هيچوقت نداشته ام!
نوامبر است نسيم...نوامبر است...بيرون هم باران می بارد...قرار است نفس عميق بكشی...بكش...بكش...نفس عميق بكش...اشكهايت را هم،اشكهايت را هم پاك نكن هيچ.اينطوری زيبا تری...خيلی زيباتر
+ حال دو قلو های شيطون خوب است خدا را شكر.پريروز دستم را گذاشتم روی شكم مادر مربوطه شان بعد سمت راستی چنان لگد هایی می زد و تكان هایی می خورد و من جيغ های از فرط هيجانی می كشيدم كه نگو!بعد سمت چپی انگار حالا بخواهد به ما لطفی كند،با ناز و ادا آخرش يك نيمچه لگدی خواباند،نرم ونولوك و يواش!انقد ذوقيدم!ذوقيدم!روزم را تا ساعاتی ساخت!!
*باران می بارد

