تبليغاتX
و خداوند معجزه میکند
دغدغه های ذهن من!

تشنگی برایت معنا ندارد...می دانم!

زیرا سیراب بودی و مست از می عشقش. کاش می دانستند...کاش می فهمیدند!

زمین و آسمان رازهایی از تو و اشکهایت در سینه دارند که هر روز با نشانه هایی بازگویشان

می کنند. زمین دهان باز می کند هر از چند گاهی ... شاید مرحمی بیابد برای خاطرات زخم خورده اش!

و چه بگویم از آسمان که چهره اش را سیاه پوش می کند...فریادی می زند...و اشکهایش را می بارد...آنقدر تا شاید دوباره آفتابی شود خاطراتش! اما باز ابر غم رخسارش را فرا می گیرد!

آری! این است رسم روزگار... این است درک عشق و بازگوییش به این زیبایی و عظمت!

و من اینجا نشسته ام...به آسمان خیره می شوم...سر به سوی زمین بر میگردانم و دعا می کنم کاش روزی بتوانم تو را...عشقت را...غم و شادیت را...رنجت را...و صبرت را...درک کنم.

کاش...بتوانم...بتوانیم...

آمین!

 

+        | 

برف ! آسمانی سرخ ! متانت !

برف ! دستانی که از سرما خود را هم رنگ آسمان کرده اند .

دست ! دخترکی که تو را خوب می شناسد...پس صدایت می کند

آسمان ! سرخی دستانش را با آسمان یکی می کند....بی شک نسبتی دارد با تو....

امشب را می شناسد...می داند اگر تو بودی او اینجا نبود

می داند پایان شوم این قصه را که مادر برایش زمزمه می کرد..مادر می گفت : خدا...بنده های خوبش رو زودتر می بره پیش خودش

پس مادر زودتر رفته بود....تو زودتر رفته بودی....

10 روز دیگه مونده. آرام زمزمه می کرد...فقط 10 روز دیگه!!

10 روز تا سیرابی تو..10 روز تا پرواز..10 روز تا نذر دلم...10 روز دیگه قول دادی نشونم بدی مامان کجا رفت؟می گفت: تو این شبها صدای من به خدا زودتر میرسه!

تو تشنه بودی؟بیا..قول میدم آب نخورم...دلم برای مامان تنگ شده..حسین..

برف...آسمانی سرخ...متانت....و.................................

پرواز!!!

 

+        | 

 
Free counter and web stats