|
دغدغه های ذهن من!
|
روزها...امان از روزها...و نفرین بر تقویم!!!که چه زود تو را در ده روز خلاصه کرد...
مگر عشق را می توان در حصار روز و ماه و سال زندانی کرد؟
مگر می توان وجودی را که مدال افتخار آفرینش بر سینه اش بود در چند حرف خلاصه کرد؟
مگر می توان داستانهای دروغین را شنید و هیچ نگفت؟
مگر میشود اشکهای ساختگی را نظاره کنی و نتوانی حتی به اندازه ی یک کلمه از حرمت قطرات اشک سخن بگویی!؟
و هزاران هزار سوال بی جواب که نمی دانم در کدامین روز پاسخگویشان خواهی بود...
می دانم حرمت روزهایت را کم کم بی حرمت می کنند...اما معجزه ای که در راه است
نمی گذارد وجودت پایمال امیال لجن وار این و آن شود...
با تو...با شما...می توان به انسان بودن افتخار کرد!تو...خودت...روحت...پاره ی تنت...
من...من نیستم!روزی خواهد آمد که بفهمیم من همان ما است
زیرا من ساخته شده ام از هزاران من دیگر که من را میسازند...ابعادی که گاهی از وجودشان در خودم هراسناکم...و تو آنقدر زیبا ما را من کردی که جهان هنوز انگشت به دهان مانده است!!!!