|
دغدغه های ذهن من!
|
یک خط...تنها خطی خاکستری...مرز بین بودن یا ماندن!
از دور دست ها تنها سایه ای می دیدم...از من دور می شد یا به من نزدیک؟نمی دانم!
توان تشخیص این را هم نداشتم!!!
خط خاکستری...به من نزدیک می شد...تا عبور تنها یک قدم مانده بود.
یک قدم!
هر چه داشتم یا نداشتم باید فدای عبور می کردم! عبور از خط...
می دیدمش که چگونه با نگاه تمسخر آمیزش من را به این بازی کشانده بود...
خط! مرا خوب می شناخت...شاید بهتر از خودم!
یک قدم...یک مرز... و من در این بازی...کاش چشمانم یک بار دیگر توان دیدن می یافت!
هیچ نمی دیدم جز خط! باید چیزی را به ودیعه می گذاشتم و بعد عبور...
روحم ندای پرواز سر می داد...ندای عبور! و جدالی سخت بین بودن یا ماندن!
ودیعه...روح پرسشگرم بود...
هنوز پشت خط مانده ام!