|
دغدغه های ذهن من!
|
امشب از هر شبی به تو نیازمندترم...بالهایم را بگشا...پروازم ده...
اینجا سرد است! اما آن بالا...وقتی نگاه می کنم چیزی را می بینم که حرارتش گرما بخش وجودم می شود!
خدایا! نگاهت آن چنان در من اوج می گیرد که عظمتش را توان باور ندارم...
می دانم هنوز نگاهم می کنی...می دانم که هرچه دور می شوم از تو...تو باز مرا می خوانی!
عجب از عشق تو!
بالهایم خیلی وقت است که سوخته...نیازمند دستان معجزه گر تو است!
نوازشم کن...آرامم کن...بگذار در آغوش تو دوباره زنده شوم.
می دانی!دیشب باز به آسمان نگاه کردم...ابری بود..سیاه شده بود...مثل دل من!
اما وقتی شروع به باریدن کرد...ستاره ها چشمک زنان...باز پیدا شدند.
عجب از عشق تو...کاش دریابم شکوه این عشق را...
آسمان دلم را آبی کن تا عشق بازی با خورشید را تجربه کند!
آمین!