|
دغدغه های ذهن من!
|
پاهای برهنه ی من دیگر توان دویدن ندارند!
مردمان این شهر غضب آلوده نگاهم می کنند...
تو اما... همیشه لبخند می زنی!
زمین را به نوازش پاهای خسته ام دعوت می کنی...
درست در همان لحظه که چشمهایم بارانی ست... دیوارهای شهر را فرو می ریزی تا دور دست نگاهت باز پیدا شود...
خوب می دانی که در گوشه های تاریک دیوار این شهر پر از هیاهو... پرنده ای هنوز زنده است...
همان لحظه که دیوارها فرو می ریزند... همان لحظه ای است که نفسم را با هوای خیالت تازه می کنم.
چشمهایم را که باز می کنم... گوشه ای نمناک از دیوار این شهر یاد رویایم را زنده می کند...
دیوار ترک برداشته... پرنده هنوز زنده است!!!