|
دغدغه های ذهن من!
|
امروز را که ورق ورق کردم...باد می خواست خاطراتم را فریاد کند...اما...سکوت کرد!
سکوتی سنگین و سرد...سکوتی پر از فریاد...سخت است...نیست؟؟؟
سخت است ببینی اما نتوانی حتی یک کلمه بر زبان بیاوری...سخت است انتظار...نیست؟؟؟
.
اینجا روزهایش پر از دود و فریاد است...اینجا دستهای پیرمرد برای دخترک آلوچه نمی چینید!
بچه ای فریاد می زند...در اوج نا امیدی دستی می خواهد تا بگیردش...ببردش...اما دستی نیست!!!هیچ وقت نبود...دنیا بدون دست و پا به بادمان می دهد...بدون آنکه بدانیم آسمان بوی زمین را هنوز نگرفته!
.
دلم از روزهای اجبار می گیرد...از عمری که به بادش می دهند با روزهایی که تنها دلتنگت می کند اما مجبوری دور شوی از...از...اینجا! بروی دنبال خط سرنوشت در جایی که برایت حتی رنگش غریب است...
.
نگاه کن! تنها نیستی...من...تو...آسمان...خدا...او...همه هستیم! همه...
نگاه کن! این بار... خوب نگاه کن!