|
دغدغه های ذهن من!
|
هیچ وقت فکر نمی کردم مادرم دفتر املای کلاس اولم را نگه داشته باشد!!!!
وقتی ورقش می زدم...بوی همان سالها را می داد...خط های کج و...
می گفت:" حالا که داری با بچه ها کار می کنی باید یک چیزهایی یادت بیاد!!"
مقنعه ی کج...لبخند پر از رنگ...چشمهایی که برق می زد! و مرور عکسهایی که
نگه داشتم...برای روز مبادا!
روز مبادا؟!...شاید حالا...شاید هنوز زود است!
اما مادر! من همیشه با روزهایی زندگی می کنم که زنجیر دوچرخه ام در می رفت و با دستهای
سیاه وقتی زنگ در را می زدم...می دویدی دنبالم تا دیوارها را همرنگ دستهایم نکنم!
یاد روزی که منع شدم از بازی با بچه های کوچه! دختر و پسری نبود...همه (آدم) بودیم!
حالا هر کداممان یا مهندس شدیم یا دکتر یا...؟!
یکی از بچه ها هم که...؟؟؟!!! یکی از دخترها حالا مادر شده
اما آن روزها همه آدم بودیم...این روزها شاید آدم آهنی!
ما را ببخش! بارمان را هنوز زمین نگذاشته....! آهنی شدیم...!!