|
دغدغه های ذهن من!
|
حالا روزها تند شدن...کند شدن...انگار حالا من دارم (من) تر می شم...حس خوبیه! روزهای سیاه و سفیدی که اینجا و اونجا براشون فرقی نداره...این رو...! یه خورده سفید...یه خورده خاکستری!
حالا می نویسم...حرف می زنم...حالا فرق کرده...انگار بین یه مشت شازده کوچولو بودن...بالاخره کار دستم داده! کاش من اون راوی بودم!!!
...اصلا" عادت ندارم بگم : نمی خوام...نمیشه...اما بعضی چیزها نمیشه...
حالا انگار آدمها که راه می رن...اخم می کنن...اعدام می شن...میندازنشون توی ماشین...از این گنده ها!!! داد می زنن...کثیف می شن...عجیب نیست دیگه!هیچ وقت عجیب نبوده...دیدیم...باز هم می بینیم!!!
دختره...اونی که وایستاده کنار خیابون...امروز صبح که داشتم می رفتم پیش بچه ها...یاد یکیشون افتادم همینجوری که راه می رفتم می خندیدم! شاید مثل دیوونه ها...همون دختره...نگاهش کردم...بهم لبخند زد...تلخ بود...اما من...!!!!
دارم "فرهاد" گوش می دم...حالا که دیگه نیست...حالا که بارش رو بست و رفت...دارم گوش می دم!چقدر صوت صداش...لحنش...چقدر اینا رو دوست دارم!چقدر اون جا نمازی رو که شاگردم برام سوغاتی آورده رو دوست دارم!!!
اگه من اینجام...اگه تو هم هستی...اگه چشمهامون رو باز کردیم دیدیم دیگه نه اینجا هست...نه من...نه هیچ چیز...عادت کردیم...! کاش یه کاری بکنیم...
۵ روز می گذره از وقتی که خواستم بنویسم...همین جا...تا امشب نتونستم...انگار نمیشد...امشب هم نشد...نتونستم...حرفهام قاطی شد...بد شد...
ببخشید...خدا داره نگام می کنه...من شرمنده!!!
فردا روز خوبیه...فردا رو هم دوست دارم...جدی میگم!