تبليغاتX
و خداوند معجزه میکند
دغدغه های ذهن من!
نمی دانم چرا اینقدر به آسمان ارادت دارم...به تو هم...

نمی دانم چرا باید توجیه کنم...چرا باید اینجا چشمهایم را برای لحظه ای ببندم...

گاهی اوقات باید...نباید! باید نباید بود... واین را خوب بلدیم... شاید خوب یادمان دادند...

خوب یاد گرفتیم!

اینجا همیشه معادلات زیادی برای حل کردن داریم...معادلاتی که هیچ وقت حل نمی شوند

اینجا همیشه حرفی برای گفتن هست...حرف های تلخی که طعم گس آنها تا ابد زیر دندانمان خانه می کند.

اگر ساکت بنشینی شاید سرت را به باد ندهی اما روحت آهسته آهسته در انزوا خواهد پوسید!

من سکوت را نمی توانم...سکوت را باور ندارم...حداقل در لحظه ای که می توان شکست این دیوار را...

تقدس سکوت شاید حالا لکه دار شده... بوی گند خیانت می دهد...!

عشق در خیابانهای این شهر لگد مال می شود... عشق دست مالی می شود... می گند د... 

زمین... همین جایی که ماهیتش را کم کم از دست خواهد داد... هیچ وقت نتوانسته نگاه آمیخته به

حسرتش را از آسمان  بر دارد...

و تقدس آسمان هنوز در وجود من جریان دارد...به همان اندازه که انزوای زمین!

از بالا که نگاه کنی... شبها اینجا همیشه روشن است اما... همیشه فریادی هست تا از خواب بیدارت کند.

همیشه ... یا شاید هیچ وقت ... می دانم که می دانی!! می دانم!!

                                          

+        | 

 
Free counter and web stats