|
دغدغه های ذهن من!
|
¤¤¤
از من دلگیرند...خیلیها! من سرد شدم...به تعبیر همان خیلیها! این خیلیها زندگی من و تو را مثل توپ به هم پاس می دهند...من و تو هم فقط نگاهشان می کنیم! توپشان که گل شد٫ کف می زنیم!!!
¤¤¤
دختر حالا حریصانه سیگار را در انگشتان ظریفش می چرخاند! سرد و بی تفاوت! صدای موزیک از دور...حالا نزدیک تر می شود...! تو چندمین معشوقه ای؟ او چندمین ترمز را می زند؟ تو چندمین قدم را بر می داری؟ کمیت مهم نیست٫ کیفیت مهم تر است...نیست؟!!!
¤¤¤
شهر شبهایش بی صدا غرق می کند! روزهایش میان صدای بوق و فریاد به شب می دوزدت!
چقدر نا گفته داریم...چقدر روز و شب اینجا با چشمان باز بوی بدی می دهد!!!