تبليغاتX
و خداوند معجزه میکند
دغدغه های ذهن من!

از خلوت كردن متنفر بود...از تنهايي...از شب و آسمان پر از سكوتش...

 

 

از اتاقش وقتي درش را مي بست...از خودش وقتي بغض مي كرد و نمي توانست اشك بريزد...

 

از همه ي اينها بدش مي آمد...

 

...

 

از دستهايش كه هيچ وقت نتوانست چرك خيانت را از رويشان پاك كند مي ترسيد...

 

خواست بنويسد از روزهايي كه نفهميد چطور گذشت...

 

خودكار را مي گذاشت سر خط...اخم مي كرد...نفس عميق مي كشيد

 

...عينكش را گهگاه مي گذاشت رو ميز...

 

فايده اي نداشت...نمي شد.

 

...

 

حالا يك سال از شبي كه عاشق ماه و مهتاب شد مي گذرد...

 

از همان شبي كه تنها خودش بود و خلوت اتاقش و...و همان كه هميشه بود!

 

خوب مي داند كه ديگر هيچ وقت رنگ آن لحظه ها را نخواهد ديد...دقايقي كه ناب بود...

 

ثانيه هايي كه از دريچه ي پنجره تا آسمان رفت و برگشت...

 

...

 

خودكار را حالا توي دستانش نگه مي دارد...دستاني كه آرام مي نويسد: هوالحق!

 

                  

            

 

+        | 

 
Free counter and web stats