|
دغدغه های ذهن من!
|
اين روزها آنقدر درگير تدريس و دانشگاه و مجله و...!!!!هستم كه ديگر انگار وقتي
براي مرور گذشته ها برايم نمانده...
صداها هميشه هستند...صداهايي كه دائم مي خواهند تو را باز بدارند از اين همه
شلوغي...
...:تو كه به پولش نياز نداري...فعلا" بچسب به درس و دانشگاهت!
...:مي نويسي كه چي بشه؟ها؟اصلا" كي اين چيزها براش مهمه؟ها؟
...:من هميشه به يادت هستم!منم كار دارم خب...مي دوني!؟
...:.....................................................................................!!!!
من هم...لبخند مي زنم مثل هميشه!از همان لبخندهايي كه همه تعريفش را مي كنند...
از همان هايي كه دختر خاله ي 4 ساله ام را از گريه نجات مي دهد...از همان هايي كه
بيشتر وقتها بر روي لبهايم نقش مي بندد...خيلي نا خودآگاه (نه از روي الكي خوش
بودن من يا تو!)...
.
روزهايمان نشانه دار مي شوند...من درگير تفكراتي هستم كه با هجومشان نمي دانم
كدام را به دلم راه بدهم كدام را نه!!!
...!!
!
استاد اخلاقمان يك" فيلسوف نما" ي تمام عيار است...با آن كت و شلوار اتو كشيده
اش...با آن نگاههاي اعصاب خورد كن اش!با آن حرفهاي بي سر و ته اش!
اگر خودم اهل فلسفه خواني نبودم اينقدر از حرفهايش اعصابم خط خطي نمي شد...از
تظاهر كردن حالم به هم مي خورد...
.
وقتي مي تواني آسوده نفس بكشي...وقتي با هر نفست به سرفه نمي افتي...وقتي در
كنارت جمع اند و لبخندهايشان را "هر چند ساختگي" مي بيني...دلتنگيهايت را براي
خودت نگاه دار...كسي وقتش را براي شنيدنشان صرف نمي كند.آنها آغوش باز تو را
مي خواهند نه لحظه هاي تنهايي و دلتنگي ات را!!!!............اين وصف دنياست...اين
وصف اينجاست حداقل!