تبليغاتX
و خداوند معجزه میکند
دغدغه های ذهن من!

دست و دلم به نوشتن نمي رفت...انگار زخمي كوچك هنوز آزارم مي دهد...

 

دنيا شايد قرار نيست بهتر از اين باشد...اصلا" قرار نبود...ما مي خواستيم باشد!

 

مي خواستيم زمين...جايي باشد بهتر از آسمان!

 

مي خواستيم ستاره ها را از بين چمن ها جمع كنيم...

 

رسم دنيا...رسم ترسناكي است!

 

وقتي فكر مي كنم كه چقدر راحت خوبي ها را مي برد...و موجودات متعفن را باقي

 

 مي گذارد...مي ترسم!

 

پرنده ها خيلي راحت مي ميرند...بالهايشان كه مي شكند...مي ميرند!

 

گلها خيلي زود و آسان پژمرده مي شوند...

 

هر چيزي كه آرامت مي كند با تلنگري محو مي شود!

 

آدمهايي كه دوستشان داري...خيلي ساده تر از آنچه حتي تصورش را بكني

 

 پر مي كشند...

 

دل آدميزاد مي گيرد...بد جوري مي گيرد...

 

و سعي مي كند با اين جمله كه:رسم دنيا همين است!" خودش را آرام كند...

 

غافل از اينكه اين شعله ها...همه جا را به آتش مي كشد...

 

پرنده ها به تماشاي آبهاي سپيد رفتند...تو هم به دنبالشان...

 

من هم به دنبال تو...روزي...

 

زندگي ادامه دارد...و آدمها هنوز مثل موجودات نيمه بيدار

 

 در پي جمع آوري زندگي هستند!

 

من اين چشمهاي كثيف را بارها ديدم...نگاههايي كه تنها لباست را مي بيند...

 

من اين اخم ها...اين بي تفاوتي ها...اين لجن ها...!من اينها را هر روز مي بينم!

 

من اگر سعي مي كنم به تو لبخند بزنم...ديوانه مي پنداري مرا!

 

در اين دنيايي كه همه از درخت هم شاكي هستند...

 

تو چرا از من كه گويا يك آدمم نباشي؟؟؟

 

آدم...غريب است...بين اين همه آدم...

 

              

 

+        | 

 
Free counter and web stats