تبليغاتX
و خداوند معجزه میکند
دغدغه های ذهن من!

بعضي وقتها از سر كاركه بر مي گردم...راهم را كج مي كنم سمت خياباني كه يك كتاب فروشي دارد كه من عاشقش هستم...

عاشق ورق زدن كتابهايش...عاشق سرك كشيدن توي قفسه هايش...

عاشق ديوارهاي آجريش كه در نهايت ظرافت تو را ياد ديوار مساجد قديم يزد مي اندازد...

عاشق پنجره هايش كه كتابهايش را پشتش گذاشته اند كه از آن طرف خيابان حواست را پرت مي كنند...

يك كتاب فروشي... درست در جايي كه آن قدر بوتيك ها و فست فودها پرش كرده اند كه اگر حواست نباشد هيچ وقت نمي فهمي پيدا كردن يك جاي دنج و خوش بو...بين اين همه شلوغي چه نعمتي است...

...

نمي دانم چرا اينقدر دوست دارم خلوت كردن را...حالا كه بر خلاف ميلم يك داستان را تمام كردم...بيشتر با كتابهايم خلوت مي كنم!يك جورهايي بهانه ي خوبي است براي خلوت كردن...يك جورهايي آرامت مي كند در عين نا آرامي...

...

با حوصله بيرون كتاب فروشي مي ايستم...نگاهشان مي كنم و دوست دارم كه همه شان را حداقل يك بار بخوانم...مي دانم كه كتابهايش ارزش خواندن دارد...

دلم نمي آيد دست خالي برگردم خانه...يك نگاه به كيف پولم مي اندازم...آنقدري هست كه پول يك كتاب بشود...

...

از دور مي آيد نزديكم...آستينم را مي كشد و مي گويد:خانوم!يه آدامس بدم؟

دوباره همان قصه ي قديمي...من كه مي گويم:نه!درست مثل وقتي كه يكي از شاگردهايم را دعوا مي كنم!و او كه اصرار مي كند!

من كه سرم را بر مي گردانم و او كه التماس مي كند...

و من كه با دستهايم به او مي گويم نه!و او مي رود...

...

و من ديگر حوصله ندارم بروم داخل كتاب فروشي!چون من كتاب مي خواهم و او شايد نان!چون آدمهايي كه از كنارم رد مي شوند بلند بلند مي خندند و من حالم حالا بد جوري گرفته شده است چون دائم فكر مي كنم كه چرا نمي شود ساده گذشت؟

...

و من ديگر نمي توانم كتاب بخرم...و من...

بر مي گردم خانه...شايد پس فردا دوباره يك سر به كتاب فروشي بزنم!

 

           

                                                                       

 

+        | 

 
Free counter and web stats