تبليغاتX
و خداوند معجزه میکند
دغدغه های ذهن من!

يك روز صبح بود...وارد دنياي مجازي اي شدم كه برايم عجيب نا آشنا بود و غريب!

اما مي خواستم بنويسم...مي خواستم حرف بزنم يا شايد فرياد!

فكر مي كردم خيلي خوب مي شود اگر سايرين تو را بخوانند و بفهمند معني كلماتي را كه حك مي كني.

اما اينجا عجيب سرد بود...و من اين سردي را حس مي كردم و مي ترسيدم از اين خطوط و نقابها!

خطوطي كه مرا هر چه بيشتر و بيشتر به يك "اسم"تبديل مي كرد...ولي من ادامه مي دادم...به اينكه سعي كنم در دنيايي كه همه از "خود" بودن هراسانند...من براي اولين بار براي خودم..."حداقل"...خودم باشم!!!

و من با خط به خط و سطر به سطر اين نوشته ها بزرگ شدم و زندگي كردم...نوشته هايي كه هميشه با من بودند و شايد بايد جايي به يادگار مي ماندند...

شايد يكسال به نظر خيليها زمان كمي باشد...اما براي من (يك سال) است!!!!گرچه آنقدر ثانيه ها و دقايق و ساعت ها و روزها و ماهها عجله دارند كه هر بار هولمان مي دهند تا راهشان را باز كنند و سريعتر بدوند... و ما راحت كنار مي كشيم!

.

و اين مفهوم تمام آن چيزي است كه حالا مي خواهم اينجا به يادگار بگذارم...

.

در تمام دوران زنديگم...اين زندگي به ظاهر كوتاه...هر وقت با تمام وجودم فكر مي كردم كه همه چيزكامل است و اوضاع رو به راه!يك جاي كار ايراد داشت...

هميشه در كمال اطمينان از چيزي...اتفاقي مي افتاد كه سردم مي كرد...

اينبار مي خواستم اين يك سال گذشتن از اين زندگي را آنقدر مخصوص بنويسم و بدانم كه هميشه برايم يادگاري باشد از روزهايي كه پر بود از اشك ها و لبخندهايي كه تمامش را در كنار تعدادي از اين به ظاهر مجازي ها گذراندم...اما انگار باز هم آن چيزي كه مي بايد...نشد!

يك چيزي اينجا كم است...يك چيزي اينجا بايد باشد كه نيست انگار!

...

نمي دانم كه چرا بارها تصميم گرفتم اينجا يك متروكه باشد پر از خاطرات...اما نتوانستم!

و نوشتم و نوشتم و نوشتم...

بگذار حالا كه قدم به قدم اين كلمات آمدي برايت از تمام دوستيهايي بگويم كه با خاطراتشان روزهايم را شب مي كنم و شب هايم را به روز وصل مي كنم!دوستاني كه گرچه دلخورشان كردم...يا حتي عصباني!اما هميشه در يك جايي جا خوش كرده اند كه حالا حالاها ماندگارند!

 

 

...

زمين ما اينجاست...زمين ما همين جاست...نگاه كن!من را نگاه كن...

ببين كه اينجا نشسته ام...ببين كه دستهايم را تكان مي دهم...ببين كه آسمان چقدر دور شده...

ببين!اينجا دنياست...اينجا پر از خون و آهن و فرياد و ناله است...

حقيقت هميشه آن چيزي نيست كه مي بيني...

و شايد ما رنج كشيديم و كسي نديد...و شايد ما گفتيم و كسي نشنيد...و خواستيم از اين دنيايي بگوييم كه هيچ بود در نگاه با عظمت آنكه ما را اينجا فرود آورد...

...

 

 

 

دوستانم را هيچ وقت از خاطرم پاك نخواهم كرد...دوستاني كه در اولين روزهاي ساختن اين خانه همراهيم كردند...دوستاني مثل...سولماز و سیاوش و بزرگمهر...

خوب به ياد دارم اولين روزها را...هميشه بودند!هميشه!

...

نمي دانم توانايي هايم آنقدر هست كه بمانم؟

اينجا كم كم دارد متروكه مي شود...بي آنكه من بخواهم!

ديگر نه از رفت و آمد آن روزها خبري هست و نه...و من نمي دانم چرا اصرار دارم كه بگويم اينجا هنوز دارد نفس مي كشد!؟

روزهايي وجود داشتند...آن روزهايي كه رفتند...آن روزها ي خوب...

آن روزهاي سالم و سرشار...

...

انگار مي خواهم تمام وجودم را بگذارم و بروم اما نمي شود...يك چيزي اينجا در گلويم هست كه انگار نمي خواهد رهايم كند...

...

يك سال گذشت از روزي كه فهميدم خداوند معجزه خواهد كرد...يك سال...پر از تب و تاب...

و من در گوشه ي اتاق خاك گرفته ام...به صداي باران گوش مي دهم كه با برف هاي زمستاني كه خواهد آمد يكي شده اند...اين اتاق كه حالا انگار تمام دنياي من است...اتاق كوچكم با ديوارها و پنجره اي كه دوستش دارم!

...

تو يكسال مرا خواندي...من سالها تو را زمزمه خواهم كرد...در كنج ديوارهاي همين اتاق!

..

 

 

و شب از راه در مي‌رسد
بي‌ستاره‌ترين ِ شب‌ها!
چرا که در زمين پاکي نيست.
زمين از خوبي و راستي بي‌بهره است

و آسمان ِ زمين

 

بي‌ستاره‌ترين ِ آسمان‌هاست!

 

 

 

شاملو

 

 

                                                         زمستانتان سپید باد!

 

 

يا حق!

 

 

+        | 

از پنجره ماشين بيرون را نگاه مي كنم...چشمانم دنبال چيزي نمي گردند...بي هدف از ماشيني به ماشين ديگر...از رهگذري به ديگري...از دخترك گل فروش به يك پسر حدودا" 15 ساله ي سيگاري!

...

همين جور چشمانم چرخ مي خورد...مي رود تا چشمان پسر بچه اي كه روي صندلي هاي عقب يك پژو نشسته و صورتش را چسبانده به شيشه!شكلك در مي آورد...

مي خواهد جوابش را بدهم...درست كنار ماشين ما پارك كرده اند...مادر و پدرش نمي دانم كجا هستند...او تنهاست!لبخند مي زنم...همين!

...

حوصله ندارم...رويم را بر مي گردانم كه يك نفر مي كوبد به پنجره...

اي داد بي داد!چرا من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟هميشه من؟؟؟؟؟؟؟؟

.

چقدر اين روزها راحت اشكهايم سرازير مي شود...چقدر اين روزها سخت مي توانم بغض هايم را ببلعم!!!چقدر دلم مي گيرد اين روزها...

چقدر منتظرم اين روزها...چقدر...چقدر بيشتر از قبل در خودم فرو مي روم!

.

از ناله كردن هاي بيهوده متنفرم اما...دلم بد جوري پر است...بد جوري داغون مي شوم...بد جوري از صداي بوق و موتور و بوي دود و شلوغي و ... حالم به هم مي خورد!

.

پ.ن1:ديگر مثل گذشته ها نه اينجا رفت و آمدي هست و نه من شور و شوق يك سال پيش را دارم!من يك بچه ي بي حوصله ام!نه يك آدم بزرگي كه گرفتاري دارد!

 

پ.ن2:دلم مي خواست فرياد مي زدم آنچه را كه در دلم بد جوري اذيتم مي كند اما امان از...امان از دست خودم!

 

+       

 
Free counter and web stats