|
دغدغه های ذهن من!
|
وقتي نفس هاي روز به شماره مي افتد...
وقتي خورشيد آخرين تلاشش را براي وجودي آميخته با گناهي نا بخشودني...بي ثمر مي بيند...
آن زمان...
آن زمان دوباره لبخند خواهم زد...
همان وقتي كه شب...با تمام وجودش بكارت لحظه هاي آميخته با خلوتي مقدس را به بازي مي گيرد...
درست در همان لحظاتي كه دوباره آسمان سرخ و زميني سپيد دقائقم را به تقدس از دست رفته شان باز مي گرداند...
همان لحظه...همان وقت...و زير چتر همان شبهاست كه...به ياد اشكهايي مي افتم كه براي تو ريخته نمي شد...
فرياد هايي كه براي تو نبود...
و خونهايي كه براي پاكي فراموش شده ات به زمين نمي ريخت...
.
حالا...در زير چتر همين شب...همين شب سرخ...در همين لحظاتي كه در گوشه هاي ذهنم جا خوش كرده اي...
آرزو مي كردم كه اي كاش ميشد دوباره از تو نوشت...بدون ذره اي سياهي...
اما حيف...كه من سراپا سياهم...مثل آسمان شبهاي بدون برف و باران...مثل تمام شب هاي بي ستاره اي كه زيادند...زياد
و تو آسمان سرخي...آسمان سرخ و داغ...آسمان سرخي كه نويد پاكي و سپيدي ست...نويد خنكا و بوي خوش بهشت...
.
و من با تمام "اي كاش ها" يي مي مانم كه نمي دانم چرا تمامي ندارند...
با تمام نگاههايي كه انگار روز به روز بيشتر آزارم مي دهند...
و ما نفهميديم...نه تو را...نه صبرت را...نه دردهاي نا گفته ات را...و نه لبخندهاي شيرينت را...
و من...هنوز نفهميدم تو را!و من انگار بين اين ديوارهايي كه با دستان خودم روز به روز بلند ترشان مي كنم محبوسم...و تو را نمي بينم...
.
من فقط مي نويسم تا تقدس كلماتي را لكه دار كنم كه مي خوهند از تو بگويند و نمي توانند...
و در تمام "اي كاش" ها مكث مي كنند...در تمامشان مكث مي كنند...
.
سلام بر تو...و بر صبر و عشق و اشك و لبخند و طفلهاي بيقرارت...
سلام بر تو...و بر خشم و شرمت...بر پاكي و سپيدي ات...
سلام...
مكث مي كنند...مكث مي كنيم...
+پ.ن:دلم تنگ است...دعا می خواهد...باور کن...