تبليغاتX
و خداوند معجزه میکند
دغدغه های ذهن من!

بنويس...پاك كن

بنويس...پاك كن!

هميشه همان جمله ي هميشگي...

گوشه هاي اين خيابان را ديده اي؟من ديده ام...

زن ها...دخترها...بچه ها!

مردها؟نديدم!!!نبودند...

چرا!بودند!در پستوي خانه عرق شرمشان را با چشمهاي نيمه هشيارشان, پنهان كرده بودند...

هر چقدر بيشتر مي بيني و مي فهمي, ناچار بيشتر فكر مي كني و فرو مي روي در بازي بي رحمانه ي دقايق.

بي خبري درد خوبيست...درد خوبيست!

.

مي خواهم روشن بنويسم...روشن!مثل قصه هايي كه شب ها براي هانيه تعريف مي كنم...وقتي در يكي از همين خانه هاي سازماني دوشان تپه...كنار پنجره ي اتاقش, روي تختش مي نشينم و بيرون را نگاه مي كنم...درختها را...و او مي خواهد كه من هميشه باشم...دستهايش توي دستانم عرق مي كند اما...دست نمي كشد...

.

حالا آرام خوابيده...او نمي داند بيرون از اين سيمهاي خاردار چه ميگذرد...

او راحت خوابيده چون خبر ندارد...

او خوابهاي خوب مي بيند چون من آنجا, كنار دستان كوچكش نشسته ام!

من...

يك دختر خاله ي قصه گو...يك قصه گو...

.

شهر ما روشن است, آسوده بخواب...

آسوده بخواب...

 

... 

 

پ.ن:شايد چنگي به دل نمي زند اين نوشته ها اما...اين روزها اينها دور سرم مي چرخند و بس!

+        | 

 
Free counter and web stats