تبليغاتX
و خداوند معجزه میکند
دغدغه های ذهن من!

كليد در را مي اندازد و مي آيد داخل.به محض ورود,طبق يك اعتقاد قديمي و يا شايد عادت هميشگي يك "سلام" بلند مي دهد.

اغلب منتظر پاسخ نيست,چون ساعتي كه به خانه مي رسد كسي در خانه نيست يا اگر هم هست صدايش را نمي شنود!

سكوت و تاريكي فضا انگار ناگهان مي ترساندش...همانطور كه روي پله ها نشسته تا كفش هايش را در بياورد دستش را مثل هميشه روي ديوار مي كشد تا كليد را پيدا كند...حالا روشن شد!حالا بهتر است...

.

حدود 30 دقيقه اي مي شود كه در سكوت و روشنايي تنها چراغي كه در كل خانه روشن است روي پله ها نشسته و به در خيره شده!نمي داند از كي اين طور شد!از چه وقت بود كه حرفهايش بوي تفاوت گرفت؟بوي هم خوان نبودن با دور و بريهايش را؟از كي بود كه در اين انزوا و خلوتي كه هم دوستش داشت هم نه,فرو رفت؟از كي؟از چه وقتي؟

.

صداي به زمين افتادن كليد حواسش را از افكارش پرت كرد...

ياد برگه هايي افتاد كه به زور توي كيفش جايشان داده بود.بايد تصحيح مي شدند...بايد ريز نمره ها را بنويسد...بعد براي امتحان "درك و مفاهيم" استاد كشاورز خودش را آماده كند...رمان Tess of the d’Urbervilles   را دوباره بخواند تا نكته اي نا خوانده نمانده باشد...و...

...دو هفته اي را مرور كند كه دلش مي خواست تمام نشود.دو هفته اي كه حالا نزديك به دو ماهي از آن مي گذرد...دو هفته اي كه منتظر شروعش است...دو هفته اي كه شايد ديگر هيچ وقت نيايد...

.

!!!

 

                  

 

!!!

.

...پ.ن (بی ربط):نگاهانه شماره بیست و شش را از دست ندهید!

+        | 

 
Free counter and web stats