تبليغاتX
و خداوند معجزه میکند
دغدغه های ذهن من!

چشمانم را كه مي بندم اين روزها...مي بينمشان!

حياط نمناك خانه ي بابا بزرگ و دستهاي پير مامان بزرگ كه بنفشه ها را آرام آرام از صندوق چوبي بر مي دارد و در خاك خيس باغچه فرو مي كند...

خانه ي دنج قديمي در شلوغي هاي اين تهراني كه هيچ وقت دوستش نداشتم...ودرخت پير انجير كه به گمانم از بابابزرگ هم پير تر است و...

كودكي هايي كه در اين خانه به سر شد...

.

 دختر بچه اي كه در اين خانه هر سال عيدش را بزرگ مي شد بي آنكه بداند بزرگ شدن يعني اينكه بايد تاوان خيلي چيزها را بدهي...خيلي چيزها!

بايد هر سال عيدت را با احساساتي نوستالژيك سر كني و...همچنان از احساساتي شدن بترسي...

بايد به فكرهمه چيز باشي...بايد درگير زندگي روزمره اي شوي كه انگار اين انتظار لعنتي جزء جدا ناپذيري از آن است...

نمي تواني هر وقت دلت خواست بهانه بگيري,بلعيدن دلتنگي هايت را نبايد كسي ببيند!

تو در تمام اين "بايد" و "نبايد"ها يي كه دست ساز خود توست, محاصره مي شوي بي آنكه بفهمي...

.

روزهاي آخر اسفند...حياط خيس و بنفشه ها,مامان بزرگ و بابابزرگ,درخت پير انجير كه حالا خميده شده و در سكوت به سقوطش فكر مي كند...همه,همه هستند...

من اما...

اما...!

 

 

پ.ن1:لحظه ي تحويل و هنگام تحول تان ما را از دعاي خيرتان فراموش نكنيد!

 

پ.ن2:مها ي دلتنگي هايم در غم عزيزي دلتنگ تر از هميشه نگاه مي كند.روح مادر بزرگش شاد...براي صبوري اش دعا كنيد...

 

پ.ن3:نگاهانه ويژه ي عيد هم منتشر شد!بخش نظرات هم فعال است و منتظر نقد های شما!

 

پ.ن4:همين!يا حق!

 

 

                   

 

...!!!

+        | 

 
Free counter and web stats