|
دغدغه های ذهن من!
|
***سلام!خوبيد؟صد سال به اين سالها!ممنون!لطف داريد شما!
بفرماييد.چرا هيچ چي ميل نمي كنيد؟براتون ميوه پوست بگيرم؟؟؟
نسيم جان,مامان استكانها رو جمع كن!
_چشم!
كارت عروسي رو هم عموت آورد دم در...آخر هفته مادر جون و عمه ميان اينجا!اتاق تو واسه عمه خوبه!خب؟
_اممم!باشه...
نسيم برگه هاي شاگردات رو صحيح كردي؟وقت نميشه ها؟اون سه نمره هم يادت نره مامان,گناه دارن طفلي ها!!!
_(سكوت مي كنم)
...!...!***
.
ديالوگهاي من و مامان تو اين چند روز همينه!به اضافه ي اينكه براي عروسي چي بپوشم بهتره و چه طور باشم مناسبتره!!!
از خونه كه بيرون مي رم سعي مي كنم به يك آدم نفهم تبديل بشم و دائم يه لبخند اعصاب خورد كن بزنم تا همه از اينكه در معاشرت با من به سر مي برن احساس راحتي و خوشحالي كنن!چرا كه نه؟من كه خوب بلدم بخندم و بخندانم!
.
+پ.ن1:اين تعطيلات من رو تحليل مي بره.بد جوري!
+پ.ن2:چند روزي هست كه زوركي تر از هميشه لبخند مي زنم و مي خندانم!
چند روزي مي شود كه براي همه آرزو هاي خوب و رنگي مي كنم و به محال بودنشان در دلم طعنه مي زنم!
چند روزي هست كه كارهاي امروزم را به فردا موكول مي كنم و خودم را زجر مي دهم!
و...
خيلي وقت است كه با تمام وجودم احساس آرامش نكردم...
خيلي وقت است كه يك آرزوي محال را در سرم پرورش مي دهم!حالا بزرگ شده,آنقدر كه ديگر از من حساب نمي برد!
خيلي وقت است كه دلم براي چند لحظه ي ناب,به دور از اين همه هياهو و داد و بيداد و...!خيلي وقت است دلم لحظه هاي ناب مي خواهد!من لحظه هايم را گم كرده ام...
+پ.ن3:دلم براي اتاقم تنگ شده!بد جوري خلوتم "نيست" شده!
+پ.ن4:همين و بس!تمام!
