|
دغدغه های ذهن من!
|
...و اتفاق افتاد!بدون اينكه بفهمم از كي و از كجا شروع شد...
كمي سخت است زماني اين حرفها را بزني كه دوباره لحظه هاي صبر و انتظار نزديك است...
دوباره بايد نشست و تصاوير اين روزها را مرور كرد...
اين مرور خاطرات را دوست دارم!مي داني چرا؟
يك جاهايي لبخندم بي اختيار روي لبهايم مي نشيند و بعضي وقتها...از حرفهايي كه زدم تعجب مي كنم!
يك وقتهايي هم هست كه با خودم مي گويم:هي!اينجا چرا حرفت رو نزدي؟چرا نگفتي؟
چرا؟چرا؟...
.
بعضي وقتها روزها آنقدر سريع از كنار تو عبور مي كنند كه تا به خودت مي آيي مي بيني زمان خداحافظي است...
اما مي توان اميدوار بود به سلامي كه دير يا زود دوباره بين حرفهايمان جريان پيدا خواهد كرد
مي توان اميدوار بود به روزهاي سختي كه اگر چه سختند و بزرگ اما...ما آدمها با اين سختي هاست كه قدر زندگي را مي دانيم!
آدميزاد جماعت دست خودش نيست...ذات آدم همين است كه در روزهاي سختي و شايد دلتنگي قدر با هم بودن و راحتي ها را بداند...
اين ذات من و توست!ذات كه مي داني چيست؟همان كه هيچ وقت نمي شود دست كاريش كرد!
همان كه من و تو را مي سازد و آنقدر صبور مي كند كه تا به اينجا برسيم...
.
حالا روزهايت را جدي تر بگير...
حالا تو تنها نيستي...حالا همه چيز رنگي ديگر است...
حالا تو كامل تر از آني هستي كه بخواهي در جا بزني
حالا فردايت را فداي امروزت نكن اما فراموشش هم نكن!
و اين را فراموش نكن كه اگرچه لحظه هاي خداحافظي هميشه هست اما...
اما...
اندكي صبر,سحر نزديك است...

پ.ن۱:امشب به مرز جنون رسيده ام...۲۵/۱/۸۷
تحمل بعضي چيزها خيلي سخت است!
پ.ن۲:اين لرزه ها چرا تمام نمي شود؟؟؟
اندکی صبر باید...همین؟