تبليغاتX
و خداوند معجزه میکند
دغدغه های ذهن من!

بي حوصله بود,بيشتر از هميشه!حق هم داشت...دلتنگي و خستگي و نگراني و...لااقل خودش به خودش حق می داد!

.

_فردا بابا بزرگ رو مي برن دار آباد لعنتي يا چهارشنبه؟

_چرا بابا بزرگ اون كار رو كرد؟آخه آدم با چكش...!!!...چرا؟

_مامان كي بر مي گرده؟

.

امروز موقعي كه داشت ظرفها رو مي شست,توي همون اخبار چند ثانيه اي راديو پيام يه چيزهايي در مورد بحث تكراري و هميشه نصفه كاره ي وضعيت جوانان و دنياي مجازي و كار و...شنيد,كه بد جوري توي ذوقش خورده بود!همه فكر مي كنن ديگران در اشتباهن!اونم همين فكر رو مي كرد...

بعدش هم كه غذاش يه كمي برشته شد...اما خب خوشمزه شده بود!بابا تعريف كرد...صابر هم با اينكه حوصله نداشت و خسته بود كلي ازش تشكر كرد و "خواهر قشنگم" تحويلش داد!!!!!

بعدش كلاس هاي مزخرف دانشگاه و...

خدا رو شكر مي كرد اين ترم آموزشگاه كلاس بر نداشته...نمي شد اين ترم!نمي تونست ديگه...

.

الان دائم فكر مي كنه به روزايي كه گذشت و شبهايي كه حالا بايد منتظر باشه...منتظر يه اتفاق...به اينكه پريشب چقدر خوشحال شد و چقدر احساس خوشبختي كرد وقتي گيز گيز گوشي رو خيلي اتفاقي شنيد و يه اسم آشنا ديد!

بعدش رفت نماز خوند و شكر كرد تا يادش نره كجاست...

 

 

پ.ن1:ديشب اين را همين جا پست كردم و بعد از 5 دقيقه پشيمان شدم!اما دوباره با كمي تغييرات گذاشتم اينجا بماند يادگاري مثل ساير نوشته ها...ياد شبي كه مي لرزيدم از تمام دلتنگي ها و هر چيزي را بهانه مي كردم براي اشك هايي كه مي آمدند.هر چيزي را به جز آنچه كه بايد!اينجا هم اصل بهانه را نشد كه بيان كنم,گرچه تمام اينها مزيد بر علت است و بس!

 

پ.ن2:بابابزرگ,مامان بزرگ صبور...درخت انجير كه حالا ديگه پر ثمر نيست...يه صبح تا ظهر تو تهران شلوغ و پر از سر و صدا و...يه خداحافظي!يه خداحافظي نصفه نيمه و عجله اي!چقدر براي خداحافظي هايم برنامه مي ريزم و آخرش هم آن جور كه دلم مي خواهد خداحافظي نمي كنم!

 

 

پ.ن3:خوب شو پيرمرد...لطفا"!

+       

 
Free counter and web stats