تبليغاتX
و خداوند معجزه میکند
دغدغه های ذهن من!

هميشه چشمان مردم,غمگين تر از بقيه ي جاهايشان است.*

 

 

      

 

اين اتاق با گذشته هيچ فرقي نمي كند...همان است كه همان!

اين روزها,مثل هميشه همين موقع,پنجره اش رو به حياط باز است و توري سيمي قديمي اش را هر چند ساعت يك بار با شلنگ آب خيس مي كنم تا...تا نمي دانم براي چي!

ساعتش همانقدر تند و كند است كه هميشه...روزها دارند شبيه هم مي شوند يا من شبيه روزها؟از هر دو شان هميشه مي ترسيدم...هميشه!

.

مي دانم اينجا ماندني نيست...دلم براي تك تك ترك هاي رنگ ديوارش تنگ خواهد شد...

و شاخه ي پر برگ درختي كه به توري مي سايد و كم كم از بين مي رود...هر سال...همين روزها!

.

شبها از بي خوابيست يا از گرماست,نمي دانم, كه راس ساعت 3 بيدار مي شوم و توي تختم مي نشينم و به پرده ي سفيد و نازك اتاقم خيره مي شوم كه هيچ بادي تكانش نمي دهد!

خيس از عرق,پاورچين پاورچين مي روم و روي كاناپه مي نشينم و توي تاريكي زل مي زنم به رو به رو...بعد چراغ قوه را در مي آورم و كتاب مي خوانم!!!!

ديشب "زندگي در پيش رو" ي رومن گاري را شروع كردم!نمي دانم چه طور بايد باشد...فعلا" كه احساس و فكري نسبت به كتاب ندارم!اما..."خداحافظ گري كوپر" ش بد نبود!!!!

.

اين اتاق با گذشته...من با گذشته...گذشته با گذشته اش...

 هيچ فرقي نمي كنيم (نمي كنند)؟هيچ فرقي؟

 

 

 

+پ.ن1:داشتم فكر مي كردم همه ي نوشته هايم يك مفهوم تكراري را دنبال مي كنند,مفهومي تكراري و ملال آور از...از چيزي به اسم زندگي...از چيزي به اسم دور و بر هجو و در هم و بر هم و شلوغي كه عادت كرديم به بودن اش و ماندنمان!

 

+پ.ن2:همه چيز همان طور است كه بوده...فقط,ديشب چه كسي چراغ قوه را...


*زندگي در پيش رو _ رومن گاري

 

+        | 

 
Free counter and web stats