|
دغدغه های ذهن من!
|
نبود...اصلا" براي چه بايد مي ماند و وقتش را سر كلاس آوا با استاد(...)كه همه هم تعريفش را مي كردند,تلف مي كرد؟
از همان موقع كه پايش را از خانه بيرون گذاشت دلش رضا نمي داد برود گوشش را براي اراجيف فلاني مفت و مجاني تقديم كند!
وقتي از آن چهار ديواري كوچك,با چند تا پنجره و يك مشت دختر و پسر بد عنق و شلخته كه انگار
د ا ن ش ج و بودند يا نبودند,بيرون زد,صداي مرد بلند تر شد...
اوج مي گرفت و...پيانو را با ريتم هايي منظم و يك جوري كه مدام تند تر و تند تر مي شد مي نواخت و مي خواند!(اگر در موسيقي اصطلاحي دارد,من بلد نيستم!)اما يك هو...
دوباره از نو...
يك كلسيك فرانسوي...
پاهايش هم نمي خواست اين طور تند بدود كه او...
راهش را كج كرد سمت كافه كتاب هميشه دوست داشتني اش!
اسمش را نمي دانست,مرد را مي گويد,اما صدايش را دوست داشت!شايد از آن قديمي هايي بود كه حالا باقيمانده جسم به احتمال زياد لاغرش با درخت بالاي قبرش يكي شده بود!
شايد...
رفت نشست و قهوه ي ترك سفارش داد...
يك كله ي نيمه كچل با موهاي فرفري از آن گوشه ها معلوم بود!درست پشت قفسه ي كتاب ها,يك كمي اين طرف تر...كمي كه سرش را برگرداند,نيمرخ اش با آن عينكي كه انگار داشت از روي بيني اش مي افتاد,معلوم شد!
شايد خودش بود...همان كه چند وقت پيش ديده بود!يا خوانده بود...يادش نيست!
"او" هم مي شناختش...وقتي نشاني هايش را داد و "او" هم مي شناختش,به "او" افتخار كرد!لبخند نزده بود كه بفهمد!يعني اگر مي زد هم نمي ديد!توي دلش نگاه انداخت و ديد بدش نيامده كه "او" يك چيزهايي را مي فهمد كه خيليها حاليشان نبود!
همين طور داشت سرك مي كشيد و ورق مي زد و گوش مي داد و نفس هايش تند تر شده بود انگار!
عرق سردش را داشت پاك مي كرد كه يك دفعه...!
...
ـ براي تابستون وقت خالي داريد؟
ـ بله!بذاريد ببينم!اممم!شش روز هفته از صبح تا ظهر!
ـ خوشحاليم كه بعد از يك ترم استراحت بر مي گرديد ها!
ـ بله...ممنون!منم...!
...
هوم؟!
سرش را كه برگرداند نه مرد نميه كچل مو فرفري سر جايش بود,نه كتابها,نه قهوه ي ترك اش كه همين الان دستش گرفته بود تا ژست روشنفكري اش كامل شود و خودش هم مي خواست يك سره سر بكشد همه اش را و از تلخي اش...
از تلخي اش؟...
مرد لاغر فرانسوي و پيانو اش هم ديگر جايشان را داده بودند به يكي از اين موزيك هايي كه حالش را به هم مي زد!!!
...
پيچ كوچه را كه رد كرد ساعت 8 شب شده بود...بوي نم و خاك بارون خورده و...
سلام!
نبود...
+پ.ن1: به هيچ وجه حوصله ي توضيح دادن راجع به چيزهايي كه اين بالا حك شده اند را ندارم!!!
+پ.ن2: دلم تنگ شده...تنگ خیلی چیزها!