تبليغاتX
و خداوند معجزه میکند
دغدغه های ذهن من!

+پيش نوشت:به دو تا بازي از سري بازيهاي وبلاگي دعوت شدم كه يكيش به شدت با حال و هواي هميشگي م(ان) جور است...پس فعلا" مي روم سراغ دومي...یعنی (نسل ما و سرگردانی ها و تردید هایش)

در ابتدا بگويم كه حرفهايم آن قدر زياد است كه شايد نشود درست بيانشان كرد,اينها چكيده يا شايد شالوده ي تمام چيزهايي ست كه دلم مي خواهد بگويم,اگر حوصله تان نيست,مجبور تان نمي كنم فرياد هايم را حتما" بشنويد!اگر مايل نيستيد گوشهايتان را بگيريد لطفا"!ممنون!

 

                         

                                     

                                                   *بدون شرح شايد!!!

   

مي خواهم از نسل سوم و سرگرداني ها و ترديد هايش بگويم...

از مسائلي كه كوچك انگاشته مي شوند و در عين حال روح يك انسان نسل سومي را مي خورند و تحليل مي برند!

نسل سومي...هه!

قبلا" به اين واژه حساسيت داشتم...نمي دانم چرا!هنوز هم دارم,كمي كمتر...

.

از وقتي چشمانمان را باز كرديم بمب باران بود و صداي آژير خطر و زير زمين خانه!

بزرگتر ها خوشحال بودند كه انقلاب كردند و توانستند آنچه را كه مي خواستند جايگزين آنچه كه نمي خواستند بكنند!

روءيايشان اين بود كه همه چيز خوب است و آينده شان تامين و...

سرگذشت همه ي انقلاب ها نيمه اي از تباهي را هم به همراه دارد و آن نيمه نصيب نسل ما شد!

هم ما,هم انقلابيون محترمي كه حالا تنها آه هاي نيمه روشن شان براي ما باقي مانده و خودشان!

اينكه ترديد هايمان دست از سرمان بر نمي دارد و اينكه نسبت به سن مان دغدغه هاي بزرگتر و بيشتري داريم و در عين حال راهي براي بيانشان پيدا نمي كنيم,به سرگرداني ها اضافه مي كند...

يكي مي گفت نسل شما دارد اعتقاداتش را از دست مي دهد...

آن يكي مي گفت پوچ گرا شده ايد...

يك نفر از بيرون صحنه پريد داخل و گفت شما همه تان خوشي زير دلتان زده كه مدام نق مي زنيد و...

خلاصه هر كه هر چه مي خواهد,مي گويد و ما هم فرياد هايمان را در چاه اينجا و آنجا خالي مي كنيم و برچسب افسرده را مدام يدك مي كشيم!چيزي كه نيستيم را يدك مي كشيم و چيزي كه هستيم را پنهان مي كنيم!

تا دوران مزخرف دوازده ساله ي تحصيلي مان بود,عشق آتاري و فلان مدل مو و فلان خواننده بوديم و عكس هايشان را يواشكي لاي كتابهايمان مي گذاشتيم و يواشكي تر عاشق اين و آن مي شديم!همه چيز يواشكي و يواشكي تر...با خودمان كه ديگر بايد سعي كنيم رو راست باشيم...نه؟

دوران دوازده ساله كه تمام شد,دانشجوي اين مملكت كه شديم,ديدم دانشگاهمان با دبيرستانمان فقط يك تفاوت دارد,آن هم حضور تك و توك عناصر ذكور است و...عشق هاي سركوب شده ي نوجواني شاید!!!!!

تا آمديم اعتراض كنيم,  از كميته ي انظباتي ترساندنمان!

تا آمديم دم از حقوق مان بزنيم,فمنيست شديم,سياست باز شديم و خطرناك!

حراست حافظ و حامي مان بود از چشم نامحرم ديو و دد!ضميمه مي شد به پرونده كه محرك نباشيم خداي نكرده...!

مدام برچسب پشت برچسب...

.

نه...نمي گويم همه چيز بد است و ما خوبيم و به همين دليل ايني هستيم كه الان,نه!

.

حرف من اين است كه نسل ما,بچه هاي دوراني كه بلاتكليفي از سر تا به پايش موج مي زد,دوراني كه دروغهاي ريز و درشت را تحويل مي گيريم و باور مي كنيم و بعد كه مي فهميم همه شان سياست بازي و هجو و دروغ است,نيمچه اعتمادمان را به هر كس و هر چيزي از دست مي دهيم,نسل ما,نسل من...دارد تحليل مي رود...

روح ما را دارد خوره ي مشكلات ريز و درشت و زمان مي خورد و صدايمان هم در نمي آيد...

درست يادم است يكي از اينهايي كه بي اعتقاد و پوچ گرا خوانده بودمان چه كسي بود,"محمود دولت آبادي"!...

انگار راست مي گفت...

نوشته هاي خودم را كه نگاه مي كنم از يك سال پيش تا به اين طرف,روز به روز خاكستري تر شده...

روز به روز بيشتر غر زده ام,روز به روز بيشتر نيمه ي پر ليوان خالي را نديد گرفته ام!

روز به روز...

و نسل ما رو به كجا اين قدر تند و كند در حركت است؟

رو به پرتگاهي كه با تن هاي تنها ما پر مي شود؟

شايد مشكل ما اين است كه زيادي حواسمان به دور و برمان و عروسك گردان ها هست,شايد مشكل ما اين است كه زيادي فكر مي كنيم,شايد مشكل ما اين است كه...مي خواهيم خودمان باشيم و خودمان بمانيم!مي خواهيم اعتراضاتمان را مطرح كنيم,مي خواهيم...

ما بين رفتن و ماندن همچنان مردديم!و هيچ چيز بدتر از ترديد و بلاتكليفي نيست...

هيچ چيز...

حتي نسل سومي بودن!

 

.

+پ.ن:ممنونم از آرتا براي دعوت و اينكه فرصتي پيدا شد كه كمي حرفهايمان را بزنيم...

من هم فرید و مها را به اين بازي دعوت مي كنم!اين بازي مهم!!!

+        | 

 
Free counter and web stats