تبليغاتX
و خداوند معجزه میکند
دغدغه های ذهن من!

 این سردرد لعنتی تازگی ها زود به زودتر غافلگیرم می کند!قبلا" هفته ای یک بار بود...حالا هر روز یک جورهایی مهمان این میگرن کوچولو هستیم!خب بگذار تا دلش می خواهد بیاید و برود و جولان بدهد!این درست که اعصاب رفت و آمدها را ندارم و درست که می نشینم کتاب ها را ورق می زنم و تو تاریکی دستهایم را مشت میکنم و چشمانم را فشار می دهم و...این فرجه ی لعنتی را هم که انگار...
اینها همه درست!
درست که این رفت و آمدها زیر نور تهوع آور خورشید و صدای موتور و ماشین و بوق و داد و فریاد و...همه ی اینها,همه ی چیزهای داشته و نداشته را به طرز شگفت آوری تشدید می کند!اما یک جورهای خوشم که دارم راهم را پیدا می کنم انگار!از بین تمام این دردها و ساییده شدن روحیه و وجدان و اعصاب و...از بین تمام اینها یک جاده ای دارد پیدا می شود که هم بعضی جاهایش آسفالت اش کنده و داغان است و هم بعضی جاهایش را می توانی با پای برهنه قدم بزنی و...ببین!دارم سعی می کنم بپیچم توی این جاده!دنبال یک فرعی می گردم!تمام سعی ام را میکنم که به قضیه خوش بینانه نگاه کنم...

...
فکر می کنم زمان چیز خوبیست!

...

از آخرین باری که روی حرفم ایستادم شاید سه هفته بیشتر نمی گذرد اما فهمیدم که دارم مسیر را درست می روم!از منطق لعنتی ای که توی حرفهایم موج می زد و دفاعیاتم...فهمیدم حالا دیگر دیر یا زود بزرگ شدنم فرق چندانی به حالم نمی کند وقتی یک جورهایی پاهایم با خاک مسیر یکی شده!
بگذار این میگرن لعنتی تمام زورش را بزند...خوب می دانم که هر چیزی که بخواهد از پا بیندازدم!(این) نمی تواند!

 

                 

 

+ پ.ن :مادر یکی از آن پسر کوچولو های تابستان پارسال یک هو توی شلوغی خیابان نمی دانم چه طور ابروهای در هم کشیده ام را تشخیص داد که یک سلام گرم نثارم کرد و من یک چند دقیقه ای انگار به گمانم طول کشید بفهمم این "سلام, خانوم فلانی" از کجا بود و...وقتی گفت "محمد کوچولو" هنوز خاطره ی خوش کلاس شما را با وجود رعب و وحشتش از محیطی به اسم کلاس یادش نرفته,یا...
ولش کن اصلا"!حس خوبی بود به گمانم!...


يك جرقه!۲۴/۳/۸۷

 

 

+        | 

 
Free counter and web stats