|
دغدغه های ذهن من!
|
نشسته است روي تختش.برگه هاي تصحيح نشده ي بچه ها هم دور و برش پخش و پلا شده...
يكي از برگه ها حدود يك ربعي هست كه همين جوري توي دستانش مانده!
به رو به رو خيره شده و فكر مي كند چرا اينقدر هوا خفه است؟فكر مي كند چرا روزهاي خوب زندگي بايد اينقدر زود و تند و بي رحمانه بگذرند؟
.
هيچ هوايي نيست...
.
فكر مي كند ديوارهاي اتاقش دارند روي سرش خراب مي شوند!فكر مي كند شايد اگر كمي برود توي كوچه پس كوچه هاي خلوت دور و بر قدم بزند بهتر مي شود اما...
فكر مي كند كتابي بخواند يا اصلا" برود سراغ برگه ها!بچه ها منتظرند خب...نمي شود كه هر جلسه پيچاندشان!مي شود؟چقدر از اين كار بدش مي آمد...چقدر...
.
هيچ هوايي نيست...هنوز!
.
چهارشنبه روز خوبي بود...ميدان كوچك,خيابان هاي مثل هم و خلوت,نور تند آفتاب,چشمهاي ريز شده و ابروهاي در هم كشيده اي كه سعي مي كردند بخندند اما مگر اين آفتاب لعنتي مي گذاشت؟!
شرم و هيجاني كه قاطي شده بود.دستهايي كه هر از چند گاهي به هم نزديك مي شدند و باز بر مي گشتند سر جاي اولشان!قدمهايي كه گاهي تند و گاهي آرام بر داشته مي شدند...دستمال كاغذي اي كه از جيب كيفش بيرون آورد تا بدهد خون دستش را پاك كند.زخم كوچكي بود اما...
چهارشنبه روز خوبي بود...كلاس فرانسه اش...پاهاي خسته و چهره اي كه آشنا تر از او آن دور و بر نبود...
.
هوايي نيست انگار...
.
ايستاده اند و اين پا و آن پا مي كنند براي خداحافظي اي كه زود است...
با اشاره ي او دگمه ي يقه اش را مي بندد...رو به روي او ايستادن را هنوز باور نمي كرد...اين معده درد لعنتي هم خودش را درست همين حالا نشان داده بود!!!
.
هيچ هوايي نبود...هيچ هوايي نبود وقتي درست در دو جهت مخالف قدم برداشتند...
خلاء...
همين...
.
نفس هايش سخت شده...امشب,آخرين شب بيدار ماندن هاي طولاني و احساسات منفجر شده از فرط هيجان و دلتنگيست...
امشب...
بايد براي خداحافظي آماده شود.موهايش را شانه مي كند.رو به روي آينه مي ايستد و به چشمانش خيره مي شود.بايد براي خداحافظي آماده شود...
.
هواي نيست...بدون لحظه هاي پر التهاب...هيچ هوايي نيست...
بايد براي خداحافظي آماده شود...

+پ.ن: خسرو شکیبایی هم رفت...درست مثل سایرین.مثل قیصر...مثل ابراهیمی...مثل...و فراموش خواهد شد.مثل تمام رفتگان!
روحش شاد...
خدا جان!اينكه خوب ها را داري يكي يكي مي بري...نشانه ي چيست؟برايمان معني اش كن...ما هنوز در بهت اين رفتن ها و نماندنهاي زود هنگاميم...هنوز!