تبليغاتX
و خداوند معجزه میکند
دغدغه های ذهن من!

نمي خواستم بنويسم ديگه...يعني چه فرقي مي كنه!زير حرفم زدم كه زدم!اينهمه زير حرفهاشون مي زنند و با هزار و يك دليل و سفسطه و ريش و سيبيل گرو گذاشتن لا پوشونيش مي كنن,اونوقت من!من نتونم اختيار خونه ي كوچيكم رو داشته باشم و بيام گرد گيريش كنم و پنجره هاش رو باز بذارم تا بوي پاييز بپيچه توش با صداي ربنايي كه هنوز غنيمته...

ببين!روزه دار يا روزه خوار...ربنا مو به تنم سيخ مي كنه...

.

تنهام!شايد بيشتر از هر وقت ديگه اي اين احساس امروز توي تنم رخنه كرد!وقتي قدم به قدم بودي و نبودي!وقتي اونا مي خنديدند و من لبخند سردم رو مثل يك...يك...يك نمي دونم چي چي روي لبم نگه داشته بودم و پيشونيم درد مي كرد و به چشمام مي زد و آخ نگفتم!وقتي كلاس هاي خالي دانشكده دوباره خورد توي صورتم.وقتي باز نشستم روي چمن ها و خيره شدم به رو به رويي كه هنوز نمي دونم دقيقا" به قله ي كدوم يكي از اون نيمچه كوههاي بالاي دانشگاه مي رسه...امروز حس كردم تنهام...

.

امروز بوي پاييز اومد...بالاخره اومد!دوست نداشتم پاييز رو!اون موقع ها كه مي رفتم راهنمايي متنفر بودم از پاييز!از دوران راهنمايي هم متنفرم!با همه ي هيس و آخ و پيف و پچ پچ هاي مزخرف اون موقع هاش!متنفرم از اون دوران و صد هزار مرتبه شكر كه خلي وقته كه تموم شده و ديگه بر نمي گرده!اما دبستانمون رو دوست داشتم.عاشق پاييز بودم اون موقع ها و آقاي قياس آبادي كه با اون سمعكي كه به گوشش مي زد حياط رو واسه ما دختر بچه هاي جيغ جيغو آب و جارو مي كرد و... 

                              

مقنعه هاي كج و كوله ي هممون كه تو عكسها زار مي زنه و فكل موهاي خانوم معلمهاي اون موقع و چين روي شونه ي مانتو هاشون!آره!همين چيزهاي ريز رو...مسابقه هايي كه توشون مدال گرفتم و عكس انداختيم و هنوزم عكسهاش توي آلبومم يه رنگ مخصوصي داره كه هر چقدرم زور بزنم نمي تونم نگاش نكنم!عاشق پاييز بودم و وقفه افتاد و قهر كردم باهاش...خواستم آشتي كنم دوباره كه تنم رو لرزوند اما...

.

...اما اومدم پنجره ها رو باز بذارم!اومد باز بذارمشون ها!ميشه بياي يه دور بزني و اينجا رو معطر كني؟آره؟بيا...من هنوزم كه هنوز باور نكردم كه مي تونه آخرين روز از آخرين ماهت,هم اينجا رو دو ساله كنه و هم در و ديوار دلم رو شايد چراغوني...آره پاييز؟

.

هنوز غنيمته ربنا رو كه گوش مي دي بري توي حياط قدم بزني و رو به آسمون نگاه كني!خيره بشي و لب از لب برنداري...آخه خودش مي خونه حرفات رو دختر...فقط ساكت اون بالا رو نگاه كن و گاهي سري پايين بنداز و گلهاي آهار و ريشه درخت چندين و چند ساله و بوته ي كدو رو نگاه كن...باور كن همين بسه تا بفهمي هنوز پات يه جايي بنده...

.

هنوز...


+ نه تو جيهي مي كنم و نه مي دونم كسي توجيهي مي خواد!مگه چند نفر اينجا رو مي خونند هميشه كه..!؟نوشتن مثل دم مي مونه برام!نوشتن توي در و ديوار اين خونه باز دم!اگه اينجا نمي نوشتم خفه مي شدم همين روزها...

+ مجموعه داستانهای گلشیری و دراز به دراز شدن رو ی تخت و...زندگیست اینها و همه...نیست!

 

          

+        | 

 
Free counter and web stats