تبليغاتX
و خداوند معجزه میکند
دغدغه های ذهن من!

بدم نمي آمد آن روز را تنهايي گز كنم.از در آن طرفي دانشگاه كه مي رفتم بايد كل شريعتي را پياده مي آمدم تا مي رسيدم به آن خيابان بزرگي كه درختهاي پيرش را گنجشكهاي سر به هوا پر كرده اند و خب آن وقت روز هم كه حسابي خلوت بود و مي چسبيد.

كسي حوصله اش نمي آمد سر ظهري سر به سر آن يكي بگذارد.راه كه مي رفتم هر از گاهي يكي از اين ماشين هاي نمي دانم چي چي خارجي با يك صداي دوبس دوبس و ريز ترمزي و گاهي حرفي از كنارم مي گذشتند.عجيب بود كه وقتي دور مي شدند و سكوت دوباره خيابان دراز را مي بلعيد,يك دفعه صداي گنجشكها بالا مي گرفت!انگار كه خطر از سرشان گذشته باشد و دوباره شروع كنند به جر و بحث كردن يا حرف زدن يا هيجان زده شدن!مثل خود_ خود_ من كه يك هو و بي مقدمه مي پرم سر حرفم.تو كه يادت مانده؟

باورت مي شود سر ظهري ياد چاله ي سمت راست صورتم افتادم!! كه بعد از بيست و چند سال هنوز دقت نكرده بودم كدام سمت لپم وقتي مي خندم بيشتر چال مي رود؟وقتي گفته بودي تعجب كردم از تو.از اينكه فكر مي كردم چرا نبايد مثل فلاني هر لحظه ازم خبر بگيري؟يا چرا مدام خبرم نمي دهي كه چه احساسي داري؟يا هزار و يك غر ديگر كه مي خواستم سرت بزنم و بعدا" فهميدم كه اين تويي.و همين تو بود كه حال و هواي اين روزهايم را اينقدر ساكت كرده...

نشسته بود درست بغل دستم.توي همان ايستگاه اتوبوس كذايي.دستش زير چانه اش بود و نگاه مي كرد...فقط نگاه مي كرد.چرا لحظه به لحظه ي آن روز كوتاه_ بلند را يادم هست و حرص مي خورم وقتي فكر مي كنم يادش رفته همه اش را...؟

در را كه بستم فكر كردم كه امروز هم هيچ خبري نخواهد شد.آخر مگر بيكار است كه مدام بيايد و برود و سلامي بدهد به ما؟فكر كردم كه هنوز مانده تا كسب تجربه هاي ريز و درشتي كه باهاشان پوست بيندازيم و بزرگ و بزرگتر شويم.فكر مي كردم آنها چقدر خوش خيال اند كه تصور مي كنند همه اش همين است...خيلي خوش خيال اند.مي داني اصلا" چرا آن خيابان ساكت دراز را سر ظهر ها اينقدر دوست دارم؟سايه اش كه حسابي مي چسبد هيچ!اينكه مي توانم با هر قدم به هزار و يك چيز فكر كنم و او هنوز همان گوشه ي ذهنم جا خوش كرده باشد چيز ديگريست!

داشتم مي رسيدم جاهاي شلوغ و پر سر و صدايي كه روز و شب و سر ظهر و دم صبح حاليشان نبود.هميشه همين قدر شلوغ بوده اند و هميشه هم آدمهايي بوده اند كه شلوغش كنند.جالب است كه شهرها هيچ وقت خالي نمي شوند مگر اينكه سانحه اي يا هر چيز ناراحت كننده ي ديگري پيش بيايد!و مي داني چرا ناراحت كننده است؟چون ديگر كسي نيست كه شهر را پر كند!

آن گوشه كه نشسته بودم و باد سرد از پنجره ي سلف مي زد توي صورتم,فكر كردم كه همين ها خوب است و بس!باقي ماجرا را بگذار زمان حل كند و صبري كه به من خوب يادش داده.

اصلا" تو فهميدي كه چطور يك هو از آن خياباني كه داشت به شلوغي مي زد آمدم گوشه ي خلوت سلف نشستم و فكر كردم كه دستهايم هنوز خيس اند؟نفهميدم من...هنوز نفهميدم كه زمان چرا بعضي وقتها مثل آدامس مليكا ي هفت ساله كش مي آيد و وقتهاي ديگر مثل نفس هاي آخر بابا بزرگ زود و تند تمام مي شود...

هنوز هم نفهميدم من...

 

                

+        | 

 
Free counter and web stats