|
دغدغه های ذهن من!
|
هم تو...هم پاييز...هم همه ي چيزهايي كه توي اين مدت هر روز و هر نفس انتظارشون رو مي كشيدم!
رفتن و اومدن...مدام و مدام.ديگه عادت كرديم هممون.نه؟!
خواستن قدمهايي آروم و بي دغدغه روي آسفالت خيس شهر...عطري كه از پاييز سراغش رو مي گرفتيم...كجا رفتن؟چي شدن؟هان؟
ما عوض شديم يا فصلها...؟ما دلمون يخ بسته يا شيشه ي كهنه ي اتوبوسي كه هميشه هم مسيرمه تا...كدوم؟كدوممون؟!تو بگو كه مي دوني اين همه دلتنگيها از كجا آب مي خوره.آسمون ابري و زمين يخ زده بهونه ست...
.
ببين!گوش كن!بالاخره صداي كلاغه هم اومد...بالاخره اونم به حرف اومد اما تو و من و مردم اينجا...
.
جلوي مسير مه گرفته ست.اين تويي كه داري بي صدا مياي؟يا اين همون سايه ي هميشگي ايه كه توي تمام اين روزها هر جا رفتم بود و هر چيز ديدم به همراهم اشك ريخت؟
آره...من و تو و همه ي مردم اين شهر شلوغ دارن با سايه ها زندگي مي كنن.سايه هايي كه از همه شون يك حجم خاكستري به جاي مونده و يك لبخند تصنعي.پاييز رو نگاه كن!ببين چطور همه آرزوهاش ابر شد و با نفسهاش بيرون زد و به يك چشم به هم زدن محو شد!
زمين چقدر انتظار مي كشيد اين پاييز رو كه هر كدوم يه اسم روش گذاشتيم و...ديدي چه بي صدا اومد و حالا هم داره ميره...
مگه چقدر مونده از روزاي بي تابي و بي قراري تك تك برگهاي اين درختي كه...و دوباره يخ مي بنده دل زمين و آدمهايي كه ديگه حتي سايه اي هم ندارن براي هم صحبتي.
دل من كه هنوز از زمين و آسمون نگرفته و مي دونم يه روزي ميشه كه...
يه روزي...
دل من كه هنوز نگرفته...
.
داري ميري؟...
داري ميري؟...
