تبليغاتX
و خداوند معجزه میکند
دغدغه های ذهن من!
پروژه ي ترجمه رو به رويم روي ميز پخش و پلا شده است.ديكشنري يك طرف افتاده...مداد و خودكارم يك طرف...كامپيوتر هم براي خودش مشغول پخش كردن ويلوني آرام با فراز و فرود هاي دوست داشتني ست...

به روزهاي قبل فكر مي كنم.به همه ي جر و بحث هاي با دليل و بي دليلي كه روزهايم را كشدار كرده بود.به شوق تازه شدن ديدارهاي گذشته...به از اينجا تا...تا آنجا!به لبخند.به اشك.به آه.به غم.به خوشبختي...

.

(خلبان ها و جراحان مغز و اعصاب اين توانايي را كسب كرده اند كه چگونه مي توان...)

دوباره مي روم سراغ ديكشنري قطورم كه به سختي روي پاهايم جايش مي دهم!

.

سرم را كه بالا مي گيرم يادم مي افتد فرصتي نيست تا اول دي ماه كه دوباره كلاس هاي آموزشگاه شروع شود و...

واي!آن روز كه آخرين روز بود تك تكشان بغلم كردند و گونه هايم را آرام بوسيدند.برايم بغضشان و شوقشان كه دوباره من معلمشان باشم جالب بود!برايم اينكه يك نفرشان كلاس رياضي اش را كنسل كرده بود كه به كلاس من برسد...جالب بود و دوست داشتني!اينكه با چه شوقي با من عكس يادگاري مي گرفتند و...اين اواخر چقدر به ترجمه ليريك ها علاقه نشان مي دادند!من انگار موفق شده بودم...و حس خوبي بود اما...

.

دوباره بحث و بحث...و نمي دانستم اين همه گله وشكايت از كجا اينقدر توي گلويم سنگين شده كه...

.

نه!

آهنگ بعدي را بيشتر دوست دارم!ويلون و پيانوست...يك غم شيرين تويش موج مي زند كه من را مي برد به روزها و شبهايي كه...

صدها بار هم كه گوشش كنم باز كم است...

.

برگه هايي كه بايد ترجمه شان كنم را جمع و جور مي كنم.ديكشنري را سر جايش مي گذارم.آرام گوشه ي تختم مي نشينم و ويلون تا زير پوستم نفوذ مي كند. مجموعه داستان هاي گلشيري را باز مي كنم و "نمازخانه ي كوچك من" را براي دهمين بار مي خوانم...


*فکر می کنی دریا آرام است؟نسیم خواهد وزید یا طوفان؟تو چه فکر می کنی؟
+        | 

 
Free counter and web stats