|
دغدغه های ذهن من!
|
شب سختي را گذرانده بودند.هر دويشان،با كيلومترها فاصله...با خروارها دل نگراني...با هزاران خواسته ي بي جواب...با آرزوها، دعاها...
وقتي در اتاقش را باز كرد و پشت سرش آرام بستش،واضح بود كه مي خواهد باقي روز را تنها باشد.
چك حقوقش را رو به رويش گرفته بود و خيره شده بود به صفرها...
صفرهايي كه خيلي زود يكي يكي خط زده مي شوند و...
اتاق خالي و خانه اي كه فقط پرسه هايي كوچك از بال بال زدن پروانه ي خيالش را ميزباني مي كرد...
راه برگشتن به خانه كجا بود...؟
چه كسي حاضر بود نشانش دهد؟چه كسي حاضر بود هق هق هاي شبانه اش را بشنود؟
داشت دوباره بغض مي كرد كه به خودش نهيب زد كه:بسه!مگه قرار نبود ديگه بيقراري نكني؟مگه قرار نبود؟بسه!بسه!بسه!بسه!
.
و ناگهان دهانش مزه ي خون گرفت...دندانهايش روي لبها كار خودشان را كرده بودند.چرا سخت است؟چرا؟تو قوي هستي!آنقدر قوي كه بايد بفهمي مشكلاتي سخت تر انتظارت را مي كشند دختر!
.
مي گفت و مي گفت و آب دهانش را قورت مي داد و تنش مي لرزيد...
برگه ي چك هنوز توي دستانش بود و چشمانش به دور دست هايي نا معلوم خيره مانده بود.
سعي كرد لبخند بزند...نفس عميقي كشيد.لبخند زد و چشمانش را چند بار محكم بست و باز كرد.رو به روي پنجره ي اتاقش،روي زمين دراز كشيد.همان جايي كه هميشه اين وقت ظهر خورشيد نوراني و گرمش مي كرد...كمرش گرم گرم شده بود.پاهايش،دستانش،صورتش،و موهايش كه روي زمين پخش شده بود و زير اين روشنايي خرمايي مي زد...
سرش را كه آرام برگرداند،نور توي چشمش مي زد.مچاله شد...روي زمين،رو به روي پنجره،زير سايه ي شاخه هاي لخت درخت توي باغچه...و ياد تمام چيزهاي شيريني افتاد كه روزي باز خواهند گشت...
روزي...
+ خانه ي آرام و بي دردسرم وارد سال سوم زندگيش شد.نمي دانم،دوستيهايش را جور ديگري دوست دارم.نمي دانم چرا...!
خانه ام را...
دوست دارم.
و شما را...
امید دارم...امید...