|
دغدغه های ذهن من!
|
من داشت خوابم مي برد...باور كن چشمهايم سنگين شده بود!واي...چشمهايم قرمز شده بودند به گمانم.شايد هم كبود!هر چه بود هي مدام دلشان مي خواست خيس شوند.ببين!اين چشمهايم كه خيس مي شوند بعدش يك درد عجيبي توي تمام سرم مي پيچد كه...مثل آن شبي بود كه من سرم خورده بود به آن سقف لعنتي و دنيا دور سرم بود؟
آره...آره...همان شبي كه نزديك بود ضربه مغزي شوم و كارت اهداء عضوي كه مدتهاست توي كيف پولم جا خوش كرده،به كار بيايد...همان شب را يادت هست؟ديشب هم مثل همان شب بودم...منگ و گيج و خسته كه چرا اينقدر خواب هست اما چشمانم باز مانده؟!چرا انقدر كسلم اما نمي توانم اين چشمهاي لعنتي سوزناك و خيس را ببندم؟
اين طور شبها بد است...اعصابم خورد مي شود بيشتر.از خودم كلافه مي شوم.از خودم...بعد يك دفعه دلم مي خواهد از در و ديوار خانه جدا شوم بروم يزد...توي كوچه پس كوچه هاي امنش راه بروم.بعد برويم هتل لاله بنشينيم و ديوارهاي كاهگلي و تميزش را نگاه كنيم و بادگيرها را...و شايد قهوه ي تركي سفارش دهيم و آن كتاب كافكا يت را بياور،من هم مال خودم را مي آورم كه اگر يك دفعه گم شد،اين يكي باشد!...آره...كافه كه تنهايي مزه نمي دهد.هر بار تنهايي خواستم بروم دلم پر از غمي سنگين شد و نرفتم!اصلا تنهايي دلم نمي آيد هيچ جا بروم ديگر...چه فايده دارد؟
ببين!من ديگر دلم نمي آيد صبحها بي اعتنا به ساعت ديواري اتاق از جايم بلند شوم؟ببين من ديگر حواسم به شازده كوچولوي گوشه ي كتابخانه نيست.من دلم خيلي مي خواست كه مثل شاگردهايم فكر كنم معلمم چقدر اسطوره است و آيا او هم صبحانه مي خورد؟
من خيلي دلم مي خواست كه تا به امروز يكي را...فقط يكي از آن معلمهاي دبستانمان را،به اندازه اي دوست مي داشتم كه شاگردهايم من را!چرا دوستشان نداشتم؟چرا وقتي فهميدم يكي شان فوت شده تازه يادم افتاد كه ميشد دوستش داشت اما من هيچ وقت نخواستم؟
من داشت خوابم مي برد...اما فقط داشت خوابم مي برد.نه...بهانه و بهانه!عين همان دختركي كه خودت مي گفتي دنبال آبنباتش مي گردد و بهانه مي گيرد و پايش را زمين مي كوبد...مثل همان!
اصلا اين همه نوشته را مي دانم هيچ كسي حوصله نمي كند بخواند،اصلا چرا بخوانند؟ببين!من همين حالا دارم قدم مي زنم مي آيم مي نشينم رو به روي بلوكتان،روي همان نيمكت.اصلا مهم نيست كه زمستان است و سرد است...خيال كه سرما نمي خورد...مي خورد؟
+واجب دیدم که عذر خواهی کنم...که شما این همه هستید و من نه!که دوست هیچوقت توقع ندارد...همچنان که من...می دانم می بخشید.این همه نبودن را به تمام بودن های خودتان می بخشید...اگر شما هم در اینجا را هر از گاهی باز نمی کردید که...خانه ام را گرد فراموشی می گرفت.
ممنونم...